|
یکی یکی...یکی آغاز شد
Life is not about wating for the storms to pass" "its about learning how to dance in the rain...
دست مرا بگیر که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانی ام،که پرستوی بوسه ات بر روی من دری ز بهشت خدا گشود اما چه میکنی دل را،که در بهشت خدا هم غریب بود؟ فریدون مشیری سوز پاییز سوزش این روز های پر سوز و گداز را مرهمی است انگار...از صداهای به هم پیچیده و مشوش خبری نیست...لباس پاییزه ام را می پوشم و شال ضخیم سبز رنگم را به سر می کنم....ساعت نزدیکی های ۶ صبح است. و روشنایی مبهوتش آرامش ام می دهد در این همه هیاهوی گنگ و نا به سامان.از اتاقم بیرون می آیم...سوز پاییز دستهایم را سست می کند.زیر آستینم پنهانشان می کنم.راه می روم...پیاده در مسیری تا انتهایی کمی دور... فکر های نا به سامان آرامش می گیرند.خاطرات مبهم...دیوار نوشت های زغالی بر گوشه ذهنم رنگ می گیرد و من هنوز می بینم اش...همچنان آرام...سنگین و صبور... چهار راه ها که رد می کنند مرا و زمین می چرخد و من می دوم تا در این چرخش تند و موزون از گوشه ای...پرتگاهی...نمی دانم شاید حتی پله ای سقوط نکنم... دیروز کسی از من پرسید عشق را باور داری و من با تمام خشم و نفرتم انکارش کردم...عشق را و امروز به یاد آوردم که چقدر از سقوط می ترسم...حتی سقوط از پله... سوز پاییز کمتر می شود و خورشید آرام آرام از پشت کوه ها سلام می کند...شهر بزرگ و خیابان های طویل و عریض شلوغ می شوند و من بیشتر راه را آمده ام...به ساعتم نگاه می کنم.درست بر عکس نیمه شب یا ظهر این بار هر دو عقربه یکدیگر را بر روی عدد ۶ می بوسند.عددی که برایم نماد یکی از تقارن های زندگی ام است...چه ۶ بار...چه ۶۰ بار...چه....چه فرق می کند؟!!!شاگرد های تنبل کلاس همیشه تنبل می مانند حتی اگر واژه ای را ۶ به توان ابدیت بار از کتاب دیکته کنند.... شهر شلوغ شده است...از پله ها بالا می روم.اعتماد به نفس کاذبی دارم...و غرور احمقانه تری... در می زنم...وارد کلاس می شوم و دیگر هیچ منی نیست که به گذشته اش فکر کند یا از خطر سقوط حتی از یک پله بترسد یا از عشق بیزار باشد یا یک غزل را با اشک های شور یادگاری بنویسد یا... دیگر هیچ منی در راهرو نیست...هیچ منی...
شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته می پیچد حریر راز می نشنید بر درخت خشک پندارم شاخه ها از شوق می لرزند در رگ خاموششان آهسته می جوشد خون یادی دور زندگی سر می کشد چون لاله ای وحشی از شکاف گور از زمین دست نسیمی سرد برگ های خشک را با خشم می روید آه بر دیوار سخت سینه ام گویی ناشناسی مشت می کوبد «باز کن در ...اوست» من به خود آهسته می گویم: باز هم رویا باید از داروی تلخ خواب عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم می فشارم پلک های خسته را بر هم لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم ناشناسی مشت می کوبد "باز کن در اوست باز کن در...اوست" دامن از آن سرزمین دور برچیده ناشکیبا دشتها را نوردیده روز ها در آتش خورشید رقصیده نیمه شبها چون گلی خاموش در سکوت ساحل مهتاب روییده "باز کن در...اوست" آسمانها را به دنبال تو گردیده در ره خود خسته و بیتاب یاسمن ها را به بوی عشق بوییده بالهای خسته اش را در تلاشی گرم هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده "باز کن در اوست باز کن در...اوست" اشک حسرت می نشیند بر نگاه من رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من لیک من با خشم می گویم باز هم رویا آن هم اینسان تیره و درهم باید از داروی تلخ خواب عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم می فشارم پلک های خسته را بر هم .... فروغ فرخ زاد پ.ن:احساس دلتنگی عجیبی داشتم که دست به دامن فروغ شدم...
در پی هق هق هر لحظه ی من آمدی تا که ببینی چه کسی یا که چرا می گرید لیک در کار زمین وا ماندی گر مرا بال و پری نیست عجب نیست ولی ای فرشته تو چرا جا ماندی؟؟؟؟؟؟؟؟ سالها پیش...زاده شدم.در اتاقی که دیوارهایش سپید بود به سپیدی رنگ پریده ی مادرم...و بزرگ شدم در خانه ای که همه ی باور دیوارهایش پروانه شدن کرم ابریشمی بود که غلت می خورد در حیاط کودکی اش... بارها زمین خوردم...زانو هایم زخمی شد و همیشه دستهای مهربانی بود که زخمهایم را می بست...دستهایی گاه مردانه چون دستهای قدرتمند بابا و گاه زنانه چون دستهای گرم و نحیف مادرانه... من در آن حیاط قدیمی پر از درخت توت و گلابی بارها زمین خوردم...بارها توپ بازی کردم...بار ها از روی تابی که با طناب بر شاخه ضخیم درخت کهن سال گوجه سبز های تابستان بسته می شد با حرکت یک دسته کبوتر و پروازشان... به درون باغچه سقوط کردم ...و بارها همان پیراهن سپید گل گلی ام با آستینهای پفی اش کثیف شد و بار ها مادرم دعوایم کرد و بار ها...و بارها...و بارها... قد کشیدم و با درخت توتی که پدر بزرگ در حیاطمان کاشته بود مسابقه قد کشیدن دادم و حالا می گویند بزرگ شده ام... سالها گذشت و من باز هم زمین خوردم بارها و زانو هایم زخمی شدند بارها و این بار دستهایم را بر روی زانوهای زخمی ام گذاشتم تا کسی زخم اش را نبیند یا آنقدر دستم را بر قفسه ی سینه ام-همان نقطه که یک قلب به تپش در آمده است-فشار داده ام تا کسی صدای زخمهای قلب مجروحم را نشنود و این بار نه دستهای بابا به کمکم آمدند و نه نگاه مادر...و من بزرگ شدم...شاید خیلی بلند تر از درخت توت باغچه ی هرس شده ی حیاط کودکیم...حالا که گاه در ایوان می نشینم و سرمای عجول پاییز پوستم را نوازش می دهد هنوز همان تاب را می بینم یا همان توپ را یا همان کودک پنج ساله ای که روی باغچه خم شده است و قوطی کرم آرایشی مادرش را پر از مورچه های بیچاره می کند یا با رب گوجه فرنگی که از یخچال دزدیده است روی دیوار حیاط گل می کشد یا... چقدر تغییر می کنند روز ها و تو چقدر به دیوار اتاقت عادت می کنی...دیواری که فریادهای شبانه ات را دیده است یا نجواهای غروب های غم انگیز و ابدی ات را شنیده است...و تو چقدر سخت می شود برایت که دل بکنی از اتاقی که دیوارهایش همه ی تو را راز می کرد در قلب آجری اش با کاغذ دیواری های سبز و آبی اش...و تو چقدر عادت می کنی به میزی که یک صفحه ی سیاه پر از دکمه روی آن قرار دارد و تو گاه می نوشتی آنقدر که انگشتانت درد می کرد یا به گلدان رو ی طاقچه که با شادی تو شکوفه می کرد و با غم تو پژمرده می شد... همان دیوار هایی که در کودکیت بلندتر از حالا بودند و امن تر...همان طاقچه ای که روزی آرزوی برداشتن آبنبات چوبی را از رویش داشتی و حالا آنقدر قد بلند شده ای که حتی در آینه اش هم به خود بی تفاوت می شوی... چگونه باید عبور کرد؟چگونه باید رد شد از روزهایی که همه ی تورا تعریف می کنند...چگونه باید دل کند از کتابخانه ی کوچکی که گاه همه ی وجود تو را آتش می زند و چگونه می توان گذر کرد از روزهایی که با اشکهایت و با لبخند هایت ثبت گشته است بر شیشه ی پنجره...همان شیشه ای که همیشه گلایه از رد انگشتهایت دارد...همان انگشتهایی که روزی اعترافات خود را بر صفحه پنجره ثبت کرده اند...همان اعترافاتی که... چگونه می توان عبور کرد از کودکی...از روزهای امن کودکی...آه که چقدر دلتنگم در آستانه ی روزهایی که برای رسیدنش ماهها خود را در اتاق حبس کردم...چقدر دلتنگم در آستانه فتح شکست خوردگی ام بر صخره های سر سخت تقدیر...چگونه باید به پایان ببرم این روز های گرم شهریوری را...و چه آغازی است آن هنگام که کفشهایم کوچه را می بوسند... با چمدانی که منتظر من است... چمدانی که همیشه منتظر من بوده... آخرین اعترافات یک مسافر غروب ابدی...
|
About
چون دوستی با تو بدی کند با او بگو : آنچه با من کرده ای بر تو بخشودم اما آنچه با خود کرده ای را چگونه توانم بخشود ؟ Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|