در سرزمین تنهایی

مرا به خود می خواند از فراسوی فرسنگها تنهایی...صدایش از همان دورترها آنچتان شنیدنی بود که گویی خیلی دور خیلی نردیک خیلی ...

گر چه گفتند راه دور است اما چمدانم را بستم تا به دیدارش جاده ها را نوازش دهم...صدای تنهایی اش هنوز هم در گوشم نجوای صبوری است و سکوت...صدایی از اعماق جان در سکوتی به اندازه ی من و خدا...باور اینکه هیچ کس آنجا جز من نفس نمی زد اندکی دشوار بود...وقتی رسیدیم شب شده بود و منی که تنهایی را لمس کرده بودم با پاهایی برهنه به آغوشش پناه بردم.تو گویی خدا مرا در آغوش گرفته بود.آسمان آنقدر نزدیک یود که ستاره ها این پیوند زمینی و آسمانی را رقص می کردند.سکوت کردم...غرق شدم در انتهای بی انتهایی...

 

 

صدا تنها حضوری بود که واقعیت دنیا را از من می گرفت...دستهایم را بلند کردم.ستاره ها با من شوخی می کردند...با منی که از دورها...دورتر ها...خیلی دورتر ها برای دیدنشان به سفر برخواسته بودم...زمینش باران می خواست و سوز سردی که از گرمای عریان زاییده شده بود می رقصید.تمام وجودم را به کرانه اش بخشیدم...شن ها با تار تار گیسویم بازی می کردند...و مهتاب سخاوتمندانه تن دردمندم را نوازش می داد...وسیع بود و بزرگ...همه ی دردهای خشکیده ام باران شد برای خاک تشنه اش...چشمهایم را بستم...آنقدر حرف زدم...آنقدر گفتم و گفتم و گفتم...آنقدر گلایه کردم...همه شنها شنیدند و خدا و تویی که نبودی و تار و دفتر...همه شنیدند ...دستهای کوچکی پیشانی ام را وجب کرد.چشم باز کردم...صورت سرخ کویری اش نگاهم می کرد و دستهایی که از فرط تشنگی خشک شده بودند...چقدر دوستش داشتم

-«پاشو خاله بابا میگه دیگه دیره»

-«کیمیا دستمو میگیری خاله رو کمک کنی بلند شه؟»

-«خاله من که زورم نمیرسه»

خودش نمیدانست من فقط به دستهای او نیاز داشتم...فقط دستهای تشنه اش...سخامتمندانه دستهایش را به سمت من دراز کرد...دردها باز هم باریدند...من و کیمیا با هم ترکش کردیم...

کویر را که همه ی مرا بیصدا در خود پوشانده بود.....

 

«پ.ن:این پست را با احترام به آقای زارع زاده و همسر عزیزشان و امیر حسین و کیمیای نازنینم تقدیم میکنم که مرا در گذر از سرزمین زاینده رود به کویر صبور میهمان کردند...»

در سرزمین تنهایی

 

مرا به خود می خواند از فراسوی فرسنگها تنهایی...صدایش از همان دورترها آنچتان شنیدنی بود که گویی خیلی دور خیلی نردیک خیلی ...

گر چه گفتند راه دور است اما چمدانم را بستم تا به دیدارش جاده ها را نوازش دهم...صدای تنهایی اش هنوز هم در گوشم نجوای صبوری است و سکوت...صدایی از اعماق جان در سکوتی به اندازه ی من و خدا...باور اینکه هیچ کس آنجا جز من نفس نمی زد اندکی دشوار بود...وقتی رسیدیم شب شده بود و منی که تنهایی را لمس کرده بودم با پاهایی برهنه به آغوشش پناه بردم.تو گویی خدا مرا در آغوش گرفته بود.آسمان آنقدر نزدیک یود که ستاره ها این پیوند زمینی و آسمانی را رقص می کردند.سکوت کردم...غرق شدم در انتهای بی انتهایی...

 

 

صدا تنها حضوری بود که واقعیت دنیا را از من می گرفت...دستهایم را بلند کردم.ستاره ها با من شوخی می کردند...با منی که از دورها...دورتر ها...خیلی دورتر ها برای دیدنشان به سفر برخواسته بودم...زمینش باران می خواست و سوز سردی که از گرمای عریان زاییده شده بود می رقصید.تمام وجودم را به کرانه اش بخشیدم...شن ها با تار تار گیسویم بازی می کردند...و مهتاب سخاوتمندانه تن دردمندم را نوازش می داد...وسیع بود و بزرگ...همه ی دردهای خشکیده ام باران شد برای خاک تشنه اش...چشمهایم را بستم...آنقدر حرف زدم...آنقدر گفتم و گفتم و گفتم...آنقدر گلایه کردم...همه شنها شنیدند و خدا و تویی که نبودی و تار و دفتر...همه شنیدند ...دستهای کوچکی پیشانی ام را وجب کرد.چشم باز کردم...صورت سرخ کویری اش نگاهم می کرد و دستهایی که از فرط تشنگی خشک شده بودند...چقدر دوستش داشتم

-«پاشو خاله بابا میگه دیگه دیره»

-«کیمیا دستمو میگیری خاله رو کمک کنی بلند شه؟»

-«خاله من که زورم نمیرسه»

خودش نمیدانست من فقط به دستهای او نیاز داشتم...فقط دستهای تشنه اش...سخامتمندانه دستهایش را به سمت من دراز کرد...دردها باز هم باریدند...من و کیمیا با هم ترکش کردیم...

کویر را که همه ی مرا بیصدا در خود پوشانده بود.....

 

«پ.ن:این پست را با احترام به آقای زارع زاده و همسر عزیزشان و امیر حسین و کیمیای نازنینم تقدیم میکنم که مرا در گذر از سرزمین زاینده رود به کویر صبور میهمان کردند...»