من همسفر شراب از زرد به سرخ

          یا همره اضطراب از زرد به سرخ

                   یک روز ز شوق هجرتی خواهم کرد

                                    چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

                                                        استاد  قیصر امین پور

 

 

تا نگاه های خدا یک قدم فاصله بود

در زمانی که تاریکی سایه افکند

خداوندا

مرا نقاب خود کرده است انسانی تسلیم شیطان

در ردای مهتاب سید

حال آنکه اینجا در انتظار تو نشسته ام

باید بر خیزم

و بیایم به سوی حقیقت

که حقیقت تو از هر نوری برازنده تر

و از هر واژه ای زیبا تر است

خداوندا

اینجا مقابل بوم نشسته ام

صفحه ای سپید و واژگانی گنگ و قلمی لرزان

از ترس شیاطین که در لباس های رنگی خانه کرده اند

باید بنویسم

باید نقاشی کنم حقیقت تو را

پس یاریم کن

خدای من

که تو صبوران را دوست داری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

قل اعوذ برب الناس

ملک الناس

اله الناس

من شر الوسواس الخناس

الذی یوسوس فی صدور الناس

من الجنه و الناس

.

.

.

و این منم

زهرا

اینجا آسمان گرفته است...آنجا چطور...می خواستم سکوت کنم تا خسته شود از به ننگ کشیدن نام من یا آزار روح من اما حالا می نویسم...احساس می کنم این تنها آبروی من نیست که به بازی گرفته شده است.پس باید بر خیزم

روز هاست که در گوشه ای نشسته ام و به پنجره خیره مانده ام که دشمن...داشتم؟نداشتم؟این کیست؟

حالا تو گوش کن مهتاب سپید...برای تو می نویسم...تویی که دو سال با تو نوشتم...خواندم...شناختم و حالا در چنگ گرگی گرفتار آمدی که نامم را به ننگ می کشد و آنقدر داد می زند تا صدایش گوشش را کر کند و بعد نشنود و نبیند که در جلد شیطان رفته است...

مهتاب سپید تو قالب من بودی...همیشه آرام و صبور...تو را دو سال پیش از دوستی هدیه گرفتم و در تو نوشتم و خواندم ...گریستم.....لرزیدم...اشک ریختم و حالا می بینمت که نشسته ای آنجا و گودی شدی برای نقش پست بی خدا بودن...برای نقش پست انسان نبودن و در دستهای گرگی ریشه کرده ای که هیچ ندارد جز نامی از تو و نامی از من و دنیایی سیاه لبریز از آتش دوزخ

ساکت بمان و بدان همان طور که خدا همیشه به دادمان رسیده است حالا هم تنها نگاهم می کند و می خواهد که پیش بیاید

غزل عزیزم این ملودی زیبا بر ساعت صفرت مرا بارانی کرد تا بنویسم...سهم تو از این نوشته همه ی من است...

وحید دانشمندی عزیز...نمی دانم چه بگویم...که تو جز دوستی بزرگ و برادری دلسوز برایم نبوده ای و همیشه مردانگیت و نوشته هایت و قلمت را تحسین کرده ام و به تو بالیدم...

سرود مهتاب عزیز...برادر خوبم از زحماتت برای بدست آوردن مهتاب سپیدم ممنونم...اما حالا دیگر تا نیمه شب ننشین و این همه بی خوابی نکش که مهتاب مدتی پشت ابر ها پنهان است...

و اما تو شیطان....

ابلیس...

نه!

استاد ابلیس...

حالا برای تو می نویسم که هر که هستی و هر کجا هستی بدان که من خشمگین نیستم که برایت دلسوزم که اینگونه در دام بیماری گرفتار شدی و روح خود را به شیطان فروختی و خدا را که وجودت لایق نامش نیست به دروغ خواندی و عکس گذاشتی و نوشتی و همه را فریفتی...حال آنکه تو نمی دانی...خدا جز تو شاید در بطن همه حضور دارد و دروغ داد می زند که دروغم و خدا نگاه می کند و لبخند می زند و اشکهای مرا پاک می کند و مرا صدا می کند که بمان..بنشین و بگو و بخوان به نام خدایی که تو را آفرید....

تو با نیرویی عظیمی به جنگ در آمدی آن سان که به دروغ با خدا حرف زدی و نمی دانی آیا که خدا پاسخت را نخواهد داد؟

حالا به تو می گویم...بنشین...بنویس...بترس...بخند...اما منتظر باش که وعده ی الهی تحقق خواهد پذیرفت و داد مظلوم باز گرفته خواهد شد و تو دشمن خدا شناخته خواهی شد آن هنگام که از خستگی به خواب روی و رسوا شوی...

.

.

دوستان عزیزم...معصوم زیبایم...سرگشته ی عزیز و همه....همه...این منم که می نویسم...بخوانید و بدانید که این منم...زهرا ....و از همه سپاس گذارم که باورم می کنید...که باورتان می کنم

دوستتان دارم...آن هنگام که در قلبتان لرزیدم

خدایا...مرا ببین...می بینی که منم...خودم...مرا تنها مگذار که تو اگر نباشی هزار هزار خلق به کارم نمی آید و تو اگر باشی هیچ کس هم نباشد شانه های تو را برای گریستن دارم

تا اذان هنوز فاصله است...

تو مرا ببین...

من نمازم را خواهم خواند....

 

زهرا...ش.ن

sevil_z2000

این آی دی و

sevil_z2000@yahoo.com

ایمیل من است...

با تشکر 

.

.

 

سکر آور و نرم است

بازوان گشوده اش

که با انگشتانم بازی میکند

نرم مرا در آغوش گرفت

بستر مرداب

و چشم حسودان کور که

فرو نمیروم

گیسوان رقصانم

آواز میخوانند با صدای کف زدن نیلوفر ها

و سبز شد رنگ لجن

پیراهن معصوم کودکیم

صدای ناله های قایق خالی

که با شرافت آسمان پیوند داشت

و عبور کرد صبور و و دلنشین

چونان تصویر خیالیت از عرض آیینه

 

دستهایم در آغوش کشیدند

وسعت پهن آسمان را

و نیلوفر ها در رشته های لجنی گیسوانم

ریشه دواندند

چشمهایم از خیرگی لبخند زد:

من هرگز دلم سختی زمین را نخواست...

.

.

و صدایش را شنیدم

در لحظه ی سنگین پلکهایم

شعر میخواند از فروغی ابدی

نگاه کن!

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو..

تو حتی فرو نیز نرفتی

نگاه کن تو هیچگاه...

 

زهرا...بیست و دوم دی ۸۶

 

 

پی نوشت:آقای علیرضا شیرازی از اینکه نجاتم دادید از شما ممنونم...وحید دانشمندی عزیز به خاطر تمام زحماتت از تو ممنونم...از همه ی دوستانم ممنونم

.

.پی نوشت:مهتاب سپیدم سکوت کرد...از خدا ممنونم...و باز هم به تو آقای...یا خانم... می گویم رسواییتان مبارک!